شهرشیشه ایی
یه بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس بده! می سپارمت به خدا به خدایی که هیچــوقت نخواست تورابه من بسپارد.... حسابم جــــــورنمیشود هرچی میشمارم ازمنوتو یکی کم است من عاشق این متنم پس حتما بخـــــــــــونش روزگاری بودبرای سلام کردن به جنس مخالف صـــــداها میلرزیدند... روزگاری شدبرای گفتن دوستت دارم قلبـــــــــها لرزیدند... وحالاروزگاریست که به راحتی حرف ازســکــس میزنند وتنها تخـــــــت ها میلرزند.... تنهایی باارزشه ! چون خالی ازانسان های بی ارزشه !!! گذشت آن زمانی که فاصله معنی نداشت ... آن زمانی که احساس اهمیت داشت ... دراین زمانه حتی یک قدم هم فاصله بگیری ... جایت رابادیگردی پــــــــــــــــرمیکنند .... احساس سیری چند!؟ ازتوچه پنهان گاهی برایم آنقدر خواستنی میشوی که شروع میکنم به شمارش تک تک ثانیه ها برای یک بار دیگر رسیدن به بـــــــــــوی تنت بگذارلبهایت برای بوسیدن باشد چشمهایت به اندازه ی کافی حرف برای زدن دارد وخداشب راخلق کرد برای بغض ودلتنگی برای گریه کردن برای بغل کردن بالشتت برای گوش دادن به آهنگ های غمگین برای زل زدن به تاریکی برای نخوابیدن وخاطره هارو مرور کردن خدایــــــــــا! بحــث نکــــــن.... من ازتـوتـنــهاتــرم .... پسریادختربودنش اصلا مهم نیست... عشقوحالشوکرده،بغل ده نفرخوابیده، حالااومده میگه غلط کردم... خب منم میگم:گه خوردی غلط کردی...! بودم! دیــــــــــــــــــــــــــــــــــدم بادیگری شـــادتری رفتــــــــــــــــــــــــم .... عشق اون نیست که دراوج رابطه، پاک بمونی ..... عشق اونه که که دراوج اختلاف،خیانت نکنی .... اونــی که رفت اگه برگرده ازدوست داشتن نیســت واسه اینکه بهترشو پیدانکـــرده دنیااونقدرکوچیکه که آدمایی روکه ازشون متنفری هرروز میبینی ... ولی اونقدربزرگه که اونی روکه دلت میخواد روهیچوقت نمیبینی ... کاردنیارومیبینی؟ حرف حرف میاره ... پول پول میاره ... خواب خواب میاره ... ولی محبت، خیانت میاره!!! یه مرد باچشم هایش عاشق میشود یه زن باگوشهایـــش برای همینه که زنها آرایش میکنن ومردهادروغ میگن یه وقتایی بود وقتی خودتو میزدی به کوچه ی علی چپ تنهابــــــودی... الان که میری میبینـــی همه جمعن .... خــــــــــودت را تصــورکن بی (او) شایدبفهــمی چه میکشم بی (تو) وقتی دوعاشق ازهم جدا میشوند ... دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن ... چون به قلب همدیگه زخم زدن ... نمیتونن دشمن همدیگه باشن ... چون زمانی عاشق هم بودن ... تنها میتونن آشناترین غریبه برای همدیگه باشن ... سختــــــــه نه؟؟؟؟؟ روزی باخودفکرمیکردم که اگـــــــــــــــــــــر اوراباغریبه ببینم دنیارابه آتــش میکشـــم ... اماحالا حتی حاضرنیستم کبـریتی روشن کنم تا ببینـــــــم اوکجـــاست ... دردی کشیده ام به وسعت فرسنگها تلخی دردی کشیده ام به وسعت دریای دلتنگی دردی کشیده ام به یاد تو به عشقت دردی کشیده ام به این رویای بدبختی دردی کشیده ام که اخر ندارد ای دل دردی کشیده ام که وسعت ندارد ای دل دردی کشیده ام که جانم ندارد جایی دردی کشیده ام که یارم ندارد حالی اخر این گونه است تنهایی ای مرد این است عاقبت تنها بودن در شب دوباره مثل همیشه قدم میزدم در همان جای همیشگی جایی که نمیدانستم روزی مقبره عاشق شدنم در انجا ساخته خواهد شد باز مانند همیشه در سکوتی مطلق قدم میزدم در یک مسیر مستقیم و چشمانم رو به بند کفشهایم ارام گرفته بود بندهایی که نامرتب شده بودند از پس گذر از این شهر شلوغ انگار دیگرانی در زندگیم وجود نداشتند من بودم و بندهای مشگی کفشهایم و یک سایه از خود سایه ای که گاه از من پیشی میگرفت و گاه از پس من ارام میخزید هیچگاه فکر نمیکردم کسی بر این زندگیه تکرار گونه ام وارد شود اما فقط فکر بود فکری که مانند یک هوس در پسر نجوانی ارام فروکش میکرد در حالی که ارام به کفشاهایم نگاه میکردم و چشم از ان بر نمیداشتم یک سایه ای را در کنارم دیدم که حرکتی نداشت و ارام گرفته بود با دیدن سایه نا اشنا قلبم جوری دیگری بر سینه ام ضربه میزد انگار تا به ان لحظه قلب هیچ گاه کار نکرده بود ارام ارام سرم را از زمین جدا کردم و به چهرت نگریستم چهره ای که مغرور به نظر میرسید اما همان مغروری به من ارامش میداد ارامشی که هر مرد و زنی در پی ان میجنگند و هیچگاه بدستش نمی اورند اری من دیدمت و عاشقت شدم به همین سادگی... در مکانی دیدمت که حالا به تنها قبله نمازم تبدیل شده وای چه دلنشین است عاشق شدن.. حالا عشق را میفهمم اما...اما ...نمیدانم چگونه ابرازش کنم با اینکه میدانم دوستم داری و هیچگاه منتظرم نبودی ولی من هم دوستت دارم شاید باورم نکنی اما در چشمانم غوغایست این یک عشق ارام است در مردی که تنهایی را پشت سر اسمش یدک میکشید اما حالا... عاشقانه ها را پایانی نیست, برای تو و برای من,اما اینبار این قلم من, خود مینویسد بدون هیچ فکری نمیدانم به کدامین غم خود بنویسم, اما این قلم میخواهد غم تو را بر این کاغذ مچاله ی زندگیم باز گو کند آری غم تو, غمی که خیلی زود, دیر بودن را برایم معنا کرد نمیدانم...! خداوندا نمیدانم, مگر تو...! نمیگفتی عشق زمانی به قلب وارد شود برکت و زیبایی را به انسان هدیه میکند!! پس چه شد...! کو ...!چرا نمیبینمش! چرا حسش نمیکنم! از اولین ثانیه های عاشقی ام,غم دلم را پر کرد خدایا مگر غم کم داشتم که این درد سوزناک عشق را به من دادی! با این وضع چه کار میتوانم بکنم!!نه امیدی به خود دارم, نه به یار و نه حتی به تو!!! این بار پوچ بودن را میفهمم!!! پوچ بودن را با تک تک سلولهایم حس میکنم! خدایا !تو خود تنها ماندی,چون از درد عشق اگاهی داشتی اما به دروغ گفتی که عشق پر از زیبایست و برکت!!! چرا...!؟ نمیدانم!! پس حال خودت این حرفم را گوش کن: مردن یا ماندنم چی فرقی دارد!؟ هم اینجا را باخته ام هم انجا را! اما یا خودت مرا راحت کن! یا فکرهایی بر این زنگی بن بست گونه ام دارم دیگر برای شکر کردن نعمتهایت حرفی ندارم!! کم از تو که نکشیدم!!! خدایا همه چیز را خراب کردی! خراب!!! نگران نباش پای کس دیگری در میان نیست... من هنوز هم جز تو نمی توانم به کسی دیگری فکر کنم... به کسی هم عادت نکردم جز تنهایی... تنهایی, تنها کسی بود که هنگامی که تو نبودی مرا در آغوش می گرفت و به من فهماند که بدون تو هم می توان زنده بود ولی نمی توان زندگی کرد... این روزها چقدر دلتنگت شده ام سهم من از با تو بودن با تو زیر بارانم چتر برای چه؟! خیال که خیس نمی شود
یاد آن روز که باتو بودم دلم را سخت تنگتر میکند
روز باتو بودن!!!
چه روزی...
وحالا بی تو بودن چه لحظه های سختی
امتداد لحظه هایم دیگر تکرار با تو بودن نیست!!
می ترسم
می ترسم از لحظه های تنهایی
می ترسم از روزهای بی کسی
گریه ها و دلواپسی های عاشقانه بود..
شانه هایت و دستانت....
چقدر ارام بودم زمانی که دستهایت نوازشگرم بود
چقدر ارام بودم آن لحظه ی کوتاه که شانه هایت تکیه گاهم بود
و حالا دیگر..
نه شانه ای...
و نه دستی...
ودلم...
چقدر تنگ است...
قالب رایگان وبلاگ کد آهنگ |